عشق و ازدواج
دلـــــــــــم کمــي...دروغ چــــرا؟؟؟؟؟خــيلـــــــي زيــــــــــاد تــو را ميــــــــخواهــــد...
درباره وبلاگ


من فاطیما 25 ساله از اصفهان،امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد ، و همیشه عشقی ابدی داشته باشید. نظر یادتون نره.

پيوندها
دلـــــــــــم کمــي...
فانجو
مجله ی تفریحی
مثل هیچکس
آقا بزرگ
مقالات پزشکی
ماهک بانو
سال های سیاه
و خدایی که در این نزدیکی است...
من و تو
عاشقانه های من
کوله پشتی نارنجی
خرید شارژ ایرانسل
بازاریابی و خرید و فروش فایل
سعیدم
*آناtbs*
آوای قلم
عشق گمشده
یک پسر تنها
همه چی
گر ایران بختیاری نداشت گمانم که از بخت یاری نداشت
همه چی
جملات عارفانه زیبا
nes تا ابد هستم
جمله های فلسفی زیبا
همسرانه
آنتی خرافه پرستی
در هم و بر هم
تصاویر زیبا ساز وبلاگ
شهر اینترنتی با شهروندان اینترنتی
مستندهای زیبا را در اینجا ببینید!
پری خوشگله
specialist
شب شراب؟؟
ماه من گریه نکن
نمایشگاه عکس دایی احمد
فقط به خاطر تو
عکسهای نایاب و دیدنی را در اینجا ببینید
دلنوشته های ایرونیهای سرخابی
مردی از جنس عشق و احساس
کمپ اختصاصی مهناز افشار
تنها درخت جزیره
عاشقان متین 2 حنجره
وارونه و ابزارهای آن
زیباترین قالب ها را در این سایت ببینید
ما سه تا
هواداران مجید اخشابی
عکس
وبلاگدهی بدون تبلیغ
طرح کناف
کابینت اشپزخانه
نمای ایرانی
تور آنتالیا
تور کیش
طراحی فضای سبز
بانک اطلاعات ساختمانی
فروشگاه اینترنتی

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان عشق و ازدواج و آدرس fatima1367.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.










نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 78
بازدید دیروز : 203
بازدید هفته : 462
بازدید ماه : 4232
بازدید کل : 119699
تعداد مطالب : 74
تعداد نظرات : 530
تعداد آنلاین : 1



کد ساعت فلش


نويسندگان
فاطیما

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
چهار شنبه 29 خرداد 1392برچسب:, :: 17:55 :: نويسنده : فاطیما

تمــــــام شعرهايم در وصف نيامدنت است !
اگـــر روزي . . .
نـاگـهان . . .
ناباورانــــه سر برسـي . . .
از شاعر بودن . . .
استعفا ميدهم . . .
نقــــــاش ميشوم. . .
و تا ابــــد نقش پـــرواز مــيکشم !!

 

 

بقیه مطالب در ادامه مطلب بخوانید...



ادامه مطلب ...
 
چهار شنبه 29 خرداد 1392برچسب:, :: 17:36 :: نويسنده : فاطیما

خدايا ديدي رفت؟
به تو سپردمش...
اما ازت مي خوام
يه روزي يه جاي زندگيش
بد جوري ياد من بندازيش...!!!

 

بقیه مطالب در ادامه مطلب بخوانید...



ادامه مطلب ...
 
یک شنبه 12 خرداد 1392برچسب:, :: 20:20 :: نويسنده : فاطیما

دارم اعــتراف ميــکنــم:
دروغ گفــته ام
از هــمه تان عــذر ميــخواهم
اين شــعرها هيــچــکدام بــراي مــن نبــود!!
هــمه شــان را
از چــشمهاي کــسي و ...
ازداغ هايــي که او بــر دلــم گذاشــت
ايــــن هــارا کــپي کــــرده بــــودم

بقیه مطالب را در ادامه مطلب بخوانید...



ادامه مطلب ...
 
پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 11:11 :: نويسنده : فاطیما

خدايا: من را ببخش، بخاطر همه درهايي كه كوبيدم و در تو نبود.

تقریبا همه رو متقاعد کردم که دیگه دوستت ندارم، حالا وقتشه که خودم رو متقاعد کنم!

هر چه بغضت بزرگتر باشه بهانه‌ی ترکيدنش کوچکتره

به کجا باید رفت؟ به که باید دل بست؟
سر در آغوش چه کس؟ دل کجا آرامست؟
پشت هر چهره نقابی پیداست،
پس آن، باز نقابی دیگر

چرا هر چى يه نفر رو بيشتر ميخواى اون بى تفاوت تر و مغرور تر ميشه،يعنى نميشه قانون دوست داشتن را عوض كنيم؟

اگــر بــه کـسی بــیش از حد بــها دهــی، حتمآ بــه او بــدهـکار مــیشوی...شدم مگه نه؟

گذر زمان هیچ چیزی را حل نمی کند ماست مالی می کند...

هر وقت کم می آورم
می گویم
اصلا مهم نیست!
اما تو که می دانی نبودنت چقدر مهم است ...
دیده ای شیشه های اتومبیل را وقتی ضربه ای می خورند و می شکنند!؟
دیده ای شیشه خرد می شود ولی از هم نمی پاشد!؟
این روزها همان شیشه ام؛
خرد و تکه تکه،
از هم نمی پاشم ...
ولی شکسته ام ...
باور کن!

همۀ آدما برای خودشون یه چیز " یواشکی" دارن, یه اتفاق یواشکی, یه حس یواشکی, یه آدم یواشکی, شایدم یه عشق یواشکی



اشتباه درست از همانجایی شروع می شه که یک نفر رو بیشتر از آنچه که هست می پنداری!!



این روزها زیادی ساکت شده ام، حرفهایم، نمی دانم چرا به جای گلو از چشمهایم بیرون می آیند...!



قربونت برم خدا كه اگه يه روز توي ذوق من نزنی روزت شب نميشه...!



کلمه ی ببخشید برای بعضیا مثل جونشون می مونه، می ترسن از حلقشون در بیاد بمیرن!

در رویاهایم
هر چقدر هم که می دوم
باز به تو نمی رسم !!
تو از دور مرا صدا میزنی که بیا !
من می دوم و فاصله ها هنوز برجاست .....
لعنت بر آنکه دایره را شناخت !!!

فرزندِ ایوب نیستم اگر...
پس میراثِ کیست در من اینهمه صبر؟



جمع شده است، حرفهایم در انتهایی ترین بغض مانده در تکرار روزهای بی تو بودن و هرچه صبر میکنم نه می شکند نه تو می آیی



من برای تنها نبودن آدمهای زیادی دوروبرم دارم، آن چیزی که ندارم کسی برای "بـا هم بودن" اسـت.

تنهایی یعنی اینکه: یکی میشه همه ی زندیگیت ولی هیچ جای زندگیت حضور نداره!!!


تمام کافه های جهان
سرگرم پر کردن جای خالی تو اند
غافل از اینکه تو
جایی میان خیالهای شبانه ی من
داری برای من شراب می ریزی



پیاده روهای این خیابان خراب شده مست اندخیال برشان داشته که تو دست در گردن من داری


نمی دانند من با هر بارانی اندوه فراموش شده ام را با خود به خیابان می برم و تویی در کار نیست

گفته بودم بی تو سخت میگذرد بی انصاف حرفم را پس میگیرم بی تو انگار اصلا نمیگذرد ...!

بیزارم از اینکه... از روی عادت... عاشقت باشم

يادت باشد کسی که به جاي فرياد زدن سکوت ميکند يک روز به جاي اينکه صبر کند در را باز ميکند و ميرود...

خيال کردی رفتی و تمام ؟؟ پريدی و خلاص! من که هرگز کوتاه نمی آيم می بينی! تا ابد دهانت از شعر های عاشقانه من سرويس است....!!!!

تمام داستان دقیقا از همان جایی آغاز میشود که ترازو بر میداری و میافتی به جان دوست داشتنت!
اندازه می گیری!
حساب و کتاب می کنی!
مقایسه می کنی!
و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که زیادتر دوستش داشته ای،
که زیادتر دل داده ای،
که زیادتر گذشته ای،
که زیادتر بخشیده ای،
به قدر یک ذره،
یک نقطه، یک ثانیه حتی!
درست از همانجاست که توقع آغاز می شود!
و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که،
به نام عشق می بریم ...!


دارم فکر می کنم ...
چقدر خوب می شد نزدیک صورتم نفس نمی کشیدی! می دونی من رک تر از اونم که نبوسمت ...!

 

روزگــار نبودنت را برایم دیـکـتـه می کند و نـمـره ی من باز می شود صــفر هنوز نـبودنـت را یاد نگرفته ام

آســمان نيــستم کــه هــر پـــرنده سـهمی از مــن باشد مــن آن پــرنده ام که ســهم آسمانش را از چــشمان "تــو " ميخواهد

امشب كسی به سیب دلم ناخنك زده است!
بر زخمهای كهنه قلبم نمك زده است!
قصدم گلایه نیست، خودت جای من، ببین.
ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلك زده است!
امروز هم گذشت و دلت میهمان نشد.
بر سفره ای كه نان دعایش كپك زده است!
دارد به باد می سپرد این پیام را
سیب دلم برای تو ای دوست، لك زده است



اشتباه من این بود هر جا رنجیدم لبخند زدم فکر کردند درد ندارد، سنگین تر زدند ضربه ها را....



تو دوستم نداري! براي نبودنم چه بهانه اي از اين بالاتر

حســــرت يعني خواستن تـــــــو كه داشتن نمي شود هيـــچوقـــــــــت !!!

تو رفتی انگار که من از اولش نبودم! من ولی می مانم انگار که تو تا آخرش هستی...

خواســتن، همیشه توانســتن نیست ... گاهی فقط داغ بزرگی ست که تا ابد بر دلت خواهد ماند ... !

درد، مرا انتخاب کرد
من، تــــو را
تـــــو، رفتن را
آسوده برو! دلواپس نباش
من و درد و یـــــــادت تا ابـــــــد با هم هستیم.

 
سه شنبه 20 فروردين 1392برچسب:, :: 13:40 :: نويسنده : فاطیما

خدايا!!!
ما که از تو راضي نيستيم، تو از ما راضي باش !!!
کاري نکن رومون به هم باز شه !!!


به خداگفتم: بياجهانو قسمت كنيم
آسمون مال من ابراش مال تو دريامال من موجاش مال تو ماه مال من خورشيدمال تو
خداگفت: توبندگي كن همش مال تو...حتى من


" جـدايـي " آنقدر ها هم که فکر مي کني
تلخ نيست !
اگر هنوز حـرف هاي من را باور نداري،
از " نادر و سيمين " بپرس
که از تمام دنيــا جايــزه گرفته اند ...


كمي دروغ بگو ؛ خسته ام پينوكيو ....
اين جا آدم ها دروغ هاي شاخدار مي گويند ،
و دماغِ درازِ خود را جراحي پلاستيک مي كنند ... !!!


من از مرگ نمي ترسم!
بلکه از چيزهايي مي ترسم
که بعد از مرگم در لپ تاپم پيدا مي کنند!!


بعضي ها به ما نمي خوردن ، جا خالي داديم ، خوردن به شما ؛ مباركتون باشه !


المثني گرفته ام؛
براي قلبم!


هي رفيق!
خواستم بگويم
اين آرزويي که تو به آن رسيده اي
مال من بود...


نِمــي خـواستَم نَبودنت
از شُـــمارش انگشتانم بيشـــتر شود،
امـا اين روزهـــا کاري از دَستانم بَر نمي آيـــد…!


ايـــــــن روزها ..
عجيب
احساس نياز جنسي مي کنــــــــم !!
حس ِ نياز به کسي ..
از جنس انسان ..!!


فـرض کـن بــه عـکــاس بـگـويـم :
تـارهـاي سـپـيـد را سـيــاه کـنـد و چـيـن و چـروك هـا را مـاسـت مـالـي...
و حـتـي از آن خـنـده هـا کـه دوسـت داري بـرايـم بـکـارد،
بـاز هـم از نـگـاهـم پـيـداسـت چـقـدر بـه نــبـــودنـــت خـيـره مـــانــده ام...


شبيه کسي شده ام که پشت دود سيگارش با خود مي گويد:
بايد ترک کنم!
سيگار را, خانه را, زندگي را..
و باز پکي ديگر مي زند...


اشتباه نکن…!!
بيشتر از آنکه دلم تنگ باشد براي تو……
براي آن مني که تو را نميشناخت…
تنگ است…!!


تمام ثانيه ها را مي شمارم که لحظه ديدار برسد اما افسوس يک
قدم مانده به آن لحظه...
دوباره بايد ثانيه ها را شمرد دوباره بايد چشم به در دوخت...
کاش اندکي مرا مي فهميد...


مرا بشنوي يا نه ...
مرا جستجو کني‌ يا نکني‌ ...
من مرد خـــــــــداحـــــــافظـــــــي هميشــــــگي‌ نيستم ... !!!


ايـــن آخـــرين بـارم بـــود!
ديــگـــر احسـاسـم را براي کسي عريان نميکنم
صــــداقــــت يعنــي
حمــاقـــــت......


من اينجا
تنهايي
بدون تو
دارم از پا درميام
برگرد...
به حرمت خاطراتمان...


يک بار از کنار دريا عبور کردي.
.
.
يک عمر امواجش براي بوسيدن جاي پايت ميايند و ميروند


ديگر بازي بس است !!!
بيا شمشيرها را كنار بگزاريم ...
دستهايمان را بشوريم و چيزي بخوريم ...
اما
چرا دستهاي تو خونيست و پشت من مي سوزد ؟؟؟


ميخوام اينقدر مست بشم که فکر کنم پيش مني ...
لـــــعنتي !!
يا اين شراب ها تقلبي هستند يـــــــــا تو ...!!

کفشي خريده ام نه براي رفتن برايت مي فرستم که برگردي


بـاشـَد مـَن تـسـلـيـم . .
امـّا چـه فـايـده . .
وقـتـي مـيدانـَم آخـر سـر ...
بـه جـاي ايـنـکـه مـَن بـرايـَت
پـرچـم سـفـيـد تـکـان دهـم
"او" بـرايـت
لـبـاس ِ سـفـيـد مـي پـوشـد . . .


شنيــده بودم كه "خاك سرد است".
ايـــن روزها
اما انــــــــــــــــــــــگار
آنقـــدر هوا ســـرد است،
كه زنــده زنــده فراموش مي كنيــم يكديگـــر را


ميگفتــن علــف بايد به دهــن "بـــــزي" شيـــرين بيــاد.
ي عمـــري خودمــــونو کُــــشتــيم شيـــريـــن ترين عــــلف دنيـــــا بشـــيم...
غــافِـل ازيـــنکه اصـــلا طـــرف بـــز نـــبود...
"گـــآو" بود بــه خـوردن مُـــــــقوا عـادت کـــرده بــــود.

 
دو شنبه 19 فروردين 1392برچسب:, :: 12:5 :: نويسنده : فاطیما

 

نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت...

مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و رو به خدا کرد و گفت : گاهی یادم میرود که هستی...

کاش بیشتر نسیم بوزد...

 

 

 

 
شنبه 3 فروردين 1392برچسب:, :: 11:45 :: نويسنده : فاطیما

خدايـــــــا من دستـت را خوانــده ام ...!
دستـــت براي مـــن رو شــده اســت
تو سمفــوني زيبــاي شکستــن اين دل لعنتـــي را
دوســــت داري ..!
باشـــــد
اگـر تو ميخواهـــي باشـــــد !
ميشـــــکنـــــم
باز هــــــم
.
.
ميشنـــــــوي ؟!

 

به آدماي توي فيلما که...
آخرش خوشبخت مي شن حسوديم مي شه...
خدايـــا...
نمي خواي يه ذره بزني بره جلو..؟

 

اگـــه ميخـــواي يکيــو از دســـت بـــدي
فقـــط کـــافيــــه دوستـــش داشتــــه بـــاشــــي
همـــين کــــافــيــــه ...

 

آدمهاي کنارم مثل جمعه ميمانند ...
معلوم نميکند...
"فــــــرد" هستند يا " زوج " ...
پر از ابهامند .....

 

يعني ميشود روزي برسد.....
که بيايي.....
مرا در آغوش بگيري....
بخواهم گله کنم....
بگويي هيس.....
بگويي همه کابوس ها تموم شد.....
ميخواهم امشب تا صبح ديووانه ات کنم

 

شــانــه ات کــــو؟
دنــيـايــم بــاز بـهـم ريــخـتـه....

 

خواب آلود ..
لوس ..
بي خيال ..
بي قرار..شاد ..
هرچه ميخواهي باش .فقط در آغـــــــــــــــــــوشم باش
ولي دلبرانه ...ولي عاشقانه

 

از هــم مي چـرخـَنــد ..
لحـظــه هــاي لـوكس ِ مـَن بـر مـَـدار خـوشبـَخـتـي .

 

مـن عاشق هَوس هاي عاشقانـه اَم...
مَـن عاشق گـُناه دوست داشتـنَم
دَستهايَت را بـه مـن بده
بـه جَهنَم كـه مَرا بـه جَهنَم مـــي بَرند بـه خاطر عِشقبازي با خيالِ تو
تو خودِ "بـهشتــي "

 

بـه مَـن حَق بده
کـه ميل بـه خوردَن نـَداشتــه باشَم
اين بـُغض ها کـه
تو بـه خوردِ‌ مَـن مـي دَهـي
سير سيرَم مـي کـُنَد!

 

مُهم نيست دوستم داري يا نَـه ...!
مُهم ايـن استـــ کِـه؛
مـَـن هَــستـــَم ؛
عـِشق هـَست
وَ هَواي اِحساسَــم
هَنــوز آبي ست . . .!

 

پَرگار هاي خوبــي شُديم
خوب هَمديگَر را دور مــي زَنيم !

 

قول داده اَم...
گاهـــي
هَر اَز گاهـــي
فانـــوس يادَت را
ميان ايـن کوچه ها بـي چراغ و بـي چلچلـه، روشَـن کنَم
خيالـت راحـَــت! مَـن هَمان منـــَــم؛
هَنوز هَم دَر اين شَبهاي بـي خواب و بـي خاطـــِره
ميان اين کوچـه هاي تاريک پَرسـه ميزَنـَم
اَما بـه هيچ سِتاره‌ي ديگـَري سَلام نَخواهــَـم کَرد...
خيالَت راحَت !

 

برگــرد عشق قديمي و ديرين من؛
برگرد و بگو دوستـت دارم
تا با پشــــت دست چنان بــــر دهانت بکوبم
تا آرزوي داشتن يـک دندان را به گــــــــــور بـبـــري
چه برسد به من و يک عشق حقيقي !!

 

آنقدر مرا از رفتنت نترسان ....
قرار نيست هميشه بمانيم !
روزي همه رفتني اند ....
ماندن به پاي کسي معرفت ميخواد نه بهانه ... !!

 

سرنوشت من بي تو
جمله بي فاعلي ست
که فعلش تعطيل استــــــــــــــــ . . . !

 

چـتـرتــــ را بگــــير . . .
چشــــــــــم هاي من . . .
بزرگ شده ي بارانند . .

 
یک شنبه 29 بهمن 1391برچسب:, :: 16:22 :: نويسنده : فاطیما

خــدايــا !!! ؟؟؟
کســي بغضــشو فــرو بــده روزش بــاطــل مــيشــــه ؟؟

 
شنبه 25 آذر 1391برچسب:, :: 10:51 :: نويسنده : فاطیما

اینجا جایی است که پشت دوستت دارم ها هم نوشته شده : ساخت چین ....!!!

 
سه شنبه 2 آبان 1391برچسب:, :: 16:23 :: نويسنده : فاطیما


موقع خسته شدن به دو چیز فکر کن:

۱ آنهایی که منتظر شکست تو هستند تا “به تو” بخندند.

۲ آنهایی که منتظر پیروزی تو هستند تا “با تو” بخندند.

 
دو شنبه 1 آبان 1386برچسب:, :: 10:51 :: نويسنده : فاطیما

قیافه ام تابلو شده بود.

گفتن چه میکشی ؟

گفتم : زجر! ...

گفتن : نه یعنی چه مصرف میکنی؟

گفتم : فقط "زندگی" ... !!!

 

همانطور که خوردن شراب حرام است !

خوردن غصه هم حرام است !

و خوردن هیچ چیز مثل غصه خوردن حرام نیست !

اگر ما فهمیدیم که جهان دار عالم اوست.

دیگر چه غصه ای باید بخوریم؟

 تنها لایق نام انسان باش...

"بهشت هم حیوان دارد"

به بهشت رفتن مهم نیست!

انسان بودن و به بهشت رفتن مهم است.

 
یک شنبه 30 مهر 1391برچسب:, :: 17:8 :: نويسنده : فاطیما

کفش هم وقتی تنگ باشد زخم میکند ... وای به حال " دل " ...

 
شنبه 22 مهر 1391برچسب:, :: 17:57 :: نويسنده : فاطیما

باران بهانه ای بود که به زیر چتر من بیایی، کاش نه باران بند می آمد و نه کوچه انتهایی داشت .

بیادتم حتی اگر قرار باشد شبی بی چراغ در حسرت یافتنت تمام زندگی را قدم بزنم.

تو آنجا ......من اینجا ......مشکل از ما نیست .نیمکت های دنیا را بد چیده اند ........

با تمام وجود گناه کردیم نه نعمت هایش را از ما گرفت و نه گناهانمان را فاش کرد بیندیش اگر اطاعتش بکنیم چه می شود .

در تمام رنجهایی که می بریم .صبر اوج احترام به حکمت خداوند است .

خدا را دوست بدارید حداقلش این است که کسی را دوست دارید که روزی به او برسید .

 

 
چهار شنبه 19 مهر 1391برچسب:, :: 18:35 :: نويسنده : فاطیما

با خیال تو به باغ آیینه ها قدم می گذارم ، به گلستان توحید
زیر چتر خورشید ، باران نور ، روح تشنه ام را می نوازد ، نوری از حقیقت
ای یگانه هستی
تنها تو هستی که می توانم در آغوش مهربانیت آرام بگیرم.

ز مردم دل بگردان یا خدا کن, خدا را وقت تنهایى صدا کن,در آن حالت که اشکت میچکد گرم. غنیمت دان و ما را هم دعا کن.

خدایا
چشای منو به حقایقی که اطرافم هست بازکن وکمکم کن تا ببینم اون چیزی رو که باید ببینم
کمکم کن پاهامو بزارم جایی که بعدکه برداشتم توازم دلگیر نباشی.

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،
که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.

خدایم
مرا متبرک گردان تا چون گلها که به خورشید رو می کنند پیوسته به تو رو کنم باشد که گلی باشم در باغچه ی تو و عطر من شادی کوچکی به زندگی کسانی که از شادی محرمند ببخشد.

ای سرورم نمی دانم که چگونه آواز می خوانی، همواره در شگفتیِ خاموش، به تو گوش می سپارم.

فروغِ موسیقی ات بر پهنه ی گیتی نور می گسترد. نَفَسِ زندگیِ موسیقی ات از آسمانی به آسمانِ دیگر می رسد. جویبارِ مقدسِ موسیقی ات تمامیِ ره بند هایِ سنگی را شکسته، از میانشان درگذشته، پویان پیش می رود.

خدایا دلم سخت مشتاق آن است در آوازت ره یابد، اما بیهوده از برایِ صدایی می ستیزد. سخن می گویم، اما سخن به آواز نمی رسد، و من سرگشته می گریم. هان، ای سرورم، دلم را در تارهای ناپیداکرانه یِ موسیقی ات در بند کشیده ای.

با یادت ای بهشت من آتش دوزخ کجاست
عشق تو در سرشت من با دل و جان آشناست
چگونه فریادت نزنم چرا دم از یادت نزنم در اوج تنهایی
اگر زمین ویرانه شود جهان همه بیگانه شود تویی که بامایی

ای خدای مهربان
من اکنون در کنج خلوت احساس نشسته ام
پنجره های امید را به سوی آفتاب رحمتت گشوده ام
دستانم را تا ارتفاع چیدن انوار مهر و لطفت بالا برده ام
می خواهم بار دیگر مرا به درگاهت بپذیری

خدا
خدایی که داری میبینیم
نیگام کن
دارم له میشم زیر اواراین غفلتی که کردم
دارم اتیش میگیرم توخرمنی که گوشامو بستمو صدای جرقه های اتیشش رونشنیدم.

خدایا برای تو مینویسم
تو که هرلحظه در زندگیم همچون آبی روان هستی
تو که نبودنت آتش است
کم داشتنت درد است
تویی که راهروهای باریک دنیا را به دنبالت میدوم

خدایا از ترس نداشتنت هزار ها بار به گریه میافتم
و وقتی در خواب هایم میبوسمت
غرق عشق میشوم

 

 

 

به حق بالهای کبوترانی که هیچ گاه اسیرقفس نبوده اند چشمان مرا پرکن ازانجیرو اسمان ونفسهایم را به نفسهای

پروانه پیوند بزن

ای خدای نان و انگور

ای خدای دلهای عاشق

دامن مرا ازعطرروستایی تقواخوشبوکن وخیابان خاکی عشق مرا به معبدهای معصوم برسان

خدایا!
سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری
کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم

خدایا!
دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم
شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند

خدایا!
از عظمت مهربانیت در حیرتم
چگونه به من محبت میکنی
در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است.

خدایا
خیلی تنهام کمکم کن.فقط تو رو دارم.توئی که توی نمازم هم میگم فقط از تو یاری میجویم.
توی این دنیا فقط توئی که میدونی چی توی دل آدماست.

ای خدا قسم به عشق و
به همین حال پریشون
به جفای عاشقان و
به همین دو چشم گریون
دیگه طاقتم تمومه
دیگه فرصتی نمونده
واسه عشق و عبادت
 

ای آنکه به من ز من تو نزدیکتری
ناکرده بیان ز حالتم باخبری
قلب و بصرم به نور خود روشن کن
ای آنکه مرا خالق قلب و بصری

خدایا شاخه های روحم رامانندروزهای کودکی سرشارازسیبهای سرخ صداقت کن

وصدایم راگرفتارمرداب نکن.

در اندیشه ببستم قلم وهم شکستم
که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت

چشمان ما را چشمه های عبرت ساز و دل های ما را آکنده از اشک و آتش کن و شناور امواجی نما که درهای سماوات را بکوبند و از بیم تو در بیابان ها و تپه ها سرگردان شوند دیدگان ما را به روی درهای معرفت خویش بگشا و معرفت ما را فهمی ده که نگرنده ی نور حکمت باشد.

 
یک شنبه 15 مرداد 1391برچسب:, :: 18:50 :: نويسنده : فاطیما

در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست ، برخیز تا بگریند.

 

 

ساعتها را جلو می کشند ، وقت شرعی چشمانت
زودتر از راه خواهد رسید ، رکعتی بر بوسه نگاهت خواهم گذاشت.

 

 

مرداب از رود پرسید : چگونه زلال شدی ؟
رود گفت :
من گذشتم ... تو نیز بگذر ... !!!

 

 

بیاموزیم اگر کسی یادمان نکرد یادش کنیم ، شاید او بلد نباشد !

 

 

دنیای بیرحمیست
چه زود پیش چشم عزیزانمان ارزان می شویم
چاره کم کردن رابطه ست که لااقل به مفت نفروشنمان .
 
 
 
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد
اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: “مگه کوری؟
 

 
دو شنبه 9 مرداد 1391برچسب:, :: 17:47 :: نويسنده : فاطیما

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی، بوته ای در دامنه ای باش
ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید
اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی، علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی را شادمانه‌تر كن
                                              

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش
ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه

                                            
همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود
در این دنیا برای همه ما كاری هست
كارهای بزرگ
كارهای كمی كوچكتر
و آنچه كه وظیفه ماست
چندان دور از دسترس نیست
                                            
اگرنمی‌توانی شاه راه باشی، كوره راه باش
اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند
                                            

هر آنچه كه هستی ، بهتریـنـش باش ...
                                                         

 
پنج شنبه 5 مرداد 1391برچسب:, :: 10:44 :: نويسنده : فاطیما

وقتی ارزش ها عوض می شوند، عوضی ها با ارزش می شوند!

وقتی تبر به جنگل آمد ، درختان فریاد زدند و گفتند :
نگاه کنید دسته اش از جنس ماست !

از انقلاب ترافیکش ماندو از آزادی میدانش.از استقلال هتل و از جمهوری خیابانش.سالهای سال همه چیز تغییر کرد جز ساندیسهایی که رویش مینویسند "از اینجا باز کنید"ولی مردم باز از آنجا باز میکنند!

فقر یعنی در خیابان آشغال بریزیم و از تمیزی خیابونای اروپا تعریف کنیم!

خدایا کیفیت رو فدای کمیت نکن. کمتر خلق کن ولی آدم خلق کن!

لباسها در آب کوتاه میشوند و برنج ها دراز. در درازای زندگی لباس باش و در پهنای آن، برنج. واگر عمق این پند را نفهمیدی, بدان که تنها نیستی.

 

 
دو شنبه 26 تير 1391برچسب:, :: 17:28 :: نويسنده : فاطیما
بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛


دیگه همون بچه هم نیستیم.

 پروردگارا..... آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیران

که به وجد نیاید کسی از نبودنم ...

 

 چه ” بی حساب ” می بخشی و چه ” با حساب “ تسبیح ات می گویم .

۳۳ مرتبه سبحان الله ، ۳۴ مرتبه الله اکبر ، ۳۳ مرتبه الحمدلله

 



ادامه مطلب ...
 
چهار شنبه 21 تير 1391برچسب:, :: 17:4 :: نويسنده : فاطیما
یادش به خیر كودكی... قهر می كردیم تا روز قیامت... و لحظه ای بعد قیامت می شد!

 

 

 



ادامه مطلب ...
 

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد